تبليغاتX
روایت های یک مستند ساز -

کسی که هزار سال زیسته بود

دو روز مانده به به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود،بسیار پریشان شد،نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد و بی داد کرد ، خدا سکوت کرد ، آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال کرد ، خدا سکوت کرد . به پای فرشتگان و آدمیان پیچید ، خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد ، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت : عزیزم ، بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی،بیا و لااقل این یک روزه باقی مانده را زندگی کن . لا به لای هق هق گریه گفت : ولی با یک روز چه کاری می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن گاه سهم یک روزش را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به چیزی نگاه میکرد که در گودی دستانش می درخشید . اما ترسید که حرکت کند ، ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش به زمین بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت که وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم ، آن وقت شروع به دویدن کرد و زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ... او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد اما همان یک روز دست بر روی پوست درخت کشید ، روی چمن ها خوابید ... او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند او در گذشت ،

 کسی که هزار سال زیسته بود .

+   احمد صراف یزد  |