دوباره فرصتی پیش اومد تا در کنار دوستم حسن نقاشی مثل گذشته روزهای به یادماندنی را رقم بزنیم و این بار در ساخت جدیدترین فیلمش به نام دیلمون ...
شیراز ...
و تخت جمشید که به راستی آنرا هیچ وصفی نمی توان کرد که فقط باید آنرا دید ، جایی که روزگارانی کوروش کبیر و داریوش در آن تاریخ این سرزمین را رقم زدند ...


یزد ، شهری بر کران جاده ابریشم
ایران سرزمین شگفتی هاست و یزد دیار داستان های شگفت از انسان های شگفتی ساز . از پس قرن های حادثه خیز که صدها جهانگرد مشتاق و ماجراجو ، ره کوره های کویر ایران را پشت سر گذاشتند ، بی گمان در اندیشه هیچ یک از آنها گذر نمی کرد که در ورای این ماهورهای خشک و سوزان ، سرزمینی باشد آباد ، سر سبز با نهرهایی که چونان ماری سپید در دل دشت سبز می پیچد ،این رهنوردان بی باک و مسافران جسور تاریخ از این همه دوگانگی در شگفت می ماندند و به راستی چگونه در شگفت نباشند ، وقتی می بینند در این دور جای از یاد رفته ارزشمندترین یادگارهای تاریخی و فرهنگی و هنری غنوده است . چگونه در شگفت نباشد زمانی که می بیند هنوز بوی عود و کافور از پس سده ها در این سرزمین کهن مشام جان را نوازش می دهد . هنوز موبد پیر در کنار گلگونه های آتش در جامه ای سپید آیه های روشن اوستا را می خواند و شبانگاهان تا سپیده دمان در کنار مجمر آتش بیدار می ماند ؛ که خواب یعنی فرو مردن شعله های این آتش مقدس ، که این شعله را پانزده سده است نگهبانند . چگونه از دهقان شکیبای کویر در شگفت نباشند که چونان پولاد است و در انتظار قطره ای آب تا سپیده دم پلک بر هم نمی گذارد . او به سا پدری مهربان ، دست نوباوه آب را می گیرد و تا به امید همراهش می رود .در شگفت خواهد ماند آن گاه که بداند این وادی ، یاقوت هم دارد ، اما نه در دل زمین و کوه ، که بر شاخساران درختان اناری که در سایه شیرکوه بالیده است و بر دامنه این کوه سترگ ، ییلاقی دارد که حسرت را بر دل خاک خشک و تفتیده آن می گذارد .


کسی که هزار سال زیسته بود
دو روز مانده به به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود،بسیار پریشان شد،نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد و بی داد کرد ، خدا سکوت کرد ، آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال کرد ، خدا سکوت کرد . به پای فرشتگان و آدمیان پیچید ، خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد ، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت : عزیزم ، بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی،بیا و لااقل این یک روزه باقی مانده را زندگی کن . لا به لای هق هق گریه گفت : ولی با یک روز چه کاری می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن گاه سهم یک روزش را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به چیزی نگاه میکرد که در گودی دستانش می درخشید . اما ترسید که حرکت کند ، ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش به زمین بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت که وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم ، آن وقت شروع به دویدن کرد و زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ... او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد اما همان یک روز دست بر روی پوست درخت کشید ، روی چمن ها خوابید ... او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند او در گذشت ،
کسی که هزار سال زیسته بود .
ای کاش
هر دل
انار سرخی بود
و من دل این مردم را
در کاسه ای پاره میکردم
و آن دانه سپید بهشتی را
در هر کاسه ای
پیدا میکردم .
ای کاش
همه روزها
ابری و خاکستری می شد
و یا خدا بودیم
بخشنده و مهربان
و ای کاش با قفس هم
میتوانستند پرواز کنند
این پرنده های مهاجر تنها .